به <<اتاق آبی>>خوش آمدید<<اتاق آبی>>اتاق شماست<<اتاق آبی>>را به دوستان خود معرفی کنید...<<اتاق آبی>>اتاقي با تمام امكانات فقط براي تو

 .: Words Are Timeless :.

چه خوب اگر پر نورترین ستاره در مقابل  چشمهايمان  بدرخشد،و چه خوب!
 اگر بدانيم احتیاط را...


.: تبلیغات :.

 

 

 

 

 

 
 

 

خانه ام ابری ست

یکسره روی زمین ابری ست با آن

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد*...

 

حالا تا دوباره یک غروب پائیزی خیس و عاشقانه دیگر از راه برسد، من هی باید در این اتاق نیمه تاریک راه بروم و هی به آن نيمکت چوبی آبی و سفید که رنگش آن قدر تازه است که انگار هر روز کسی می آید و به آن رنگ جدید می زند، فکر کنم... اما انگار آسمان منتظر پائیز نمی ماند. از سر شب همين طور گرفته و بغض آلود است... می دانی نازنين، بار اول که کنار آن نیمکت نشستم حدود دوازده سال پیش بود... من طرح درخت کوچک روبرویم را می کشیدم و نگهبان پارک کمی آن طرف تر، مشغول جارو کردن برگ های خشک از روی چمن ها بود... رو به نگهبان داد زدم: صد بار گفتم وقتی هنوز رنگ نیمکت خشک نشده این جا را جارو نکنید، گرد و غبار روی رنگ خیس می نشیند و سطحش را ناصاف می کند... و نگهبان انگار که دیوانه ای فراری دیده باشد، همان طور که جارویش روی زمین کشیده می شد از من دور شد... دفعه آخر هم که روی آن نيمکت نشستم دو سال پیش بود... در واقع مثل بچه آدم ننشستم، در آن فرو رفتم... بعد تلفن زنگ زد و صدای پشت آن یک ساعت تمام برایم از نوع بادمجان هایی که سرخ کرده بود و اندازه لوبیا سبزهایی که خرد کرده بود و لیست شام گران قیمت عروسی دخترخاله و ست هماهنگ و فلان مارک لباس شب خواهر شوهرش حرف زده بود... و من فارغ از تمام آن سلیقه ها و وسواس ها و ولخرجی ها و حسادت ها، با چشم های نگران و مضطرب ام دنبال نگهبان پیر دوست داشتنی ام می گشتم... می دانی نازنين، دو سال تمام است که هی امروز می شود و هی فردا می آید اما من به آن درخت و آن نیمکت چوبی سر نزده ام... فکر نکن نخواستم یا سعی نکردم... نه، آن قدر وابسته شان بودم که به خاطرشان همه چیز را پشت گوش بیندازم... اما نشد، انگار گاهی نمی شود تکرار شد یا خاطره را تکرار کرد... دیروز که دوباره درختم را دیدم کلی قد کشیده و به خود بالیده بود... آن نیکمت سفید و آبی هم انگار که تازه رنگ شده بود... نمی دانم دفعه بعدی که روی آن نیمکت، روبروی آن درخت می نشینم کی خواهد بود... فقط امیدوارم خاطراتشان اين گونه جاری و سيال در من باقی بماند... نمی خواهم مثل همه آن روزهایی که از یاد برده ام و همه آن صورت هایی که به فراموشی سپرده ام، شامل قانون عبور یا گذار شوند... همان قانونی بی رحمی که انگیزه های ساده زندگی را از من می گیرد و در زندان عادت، زنجیر تکرار به دست و پایم می بندد... نمی دانم دوباره دچار یکی از آن موقعیت های بحرانی خاص که به آن جنون ادواری بی خطر می گویند شده ام یا واقعا صدای اولین رعد پائیزی را شنیده ام... نه انگار اشتباه نمی کنم، این بوی خاک باران خورده که بی قرارم می کند گواهی دهنده صادق این مدعاست... پس سلام بر اولین باران پائیز و بر تمام کاج ها و چنار های باران خورده... سلام بر برگ ريز هزار رنگ و بر تمام نقطه چین های معصومی که در این نیمه شب لطیف بر بهانه های کوچک و خواستنی زندگی ام گذاشته ام...

 

*خانه ام ابریست -  نیما یوشیج


من كه اين جا كاري نمي‌كنم
فقط، گه گاه
گمان آمدنِ تو را در دفترم ثبت مي‌كنم
همين...

نمی دانم هنوز در غلظت چسبناک اين شب سيال تابستانی غوطه ورم یا سپیده دم گنگ روزی دیگر از راه رسیده است. انگار بی زوال است و به تعریف در نمی آید. اما هر چه که هست محو است و خنکای رخوتناکی دارد. برایم لبریز از انزوای مطلق است و سرشار از قارقار کلاغی که بی پروا در تاریک و روشن دهلیز بی تعبیر زمان به پرواز در می آید. هر چه بیشتر صدایش را می شنوم، بیشتر دلم برای لحظه هایی که قصه های تکرار ناپذیرم با سفر کلاغ به پایان می رسید تنگ می شود. برای لحظه هایی که خود خود زندگی بود و زندگی در کیف های کوله پشتی و ترانه های کودکانه و مشق های روزانه و قصه های شبانه بود. انگار در مرد و داس و سبد و سارا بود. نه، انگار در باران و بادام و انار و دارا بود. آشفتگی هایمان در انبوه قورباغه ها و قایق های کاغذی بود... و سر در گمی هایمان در جعبه مداد رنگی ها و مداد شمعی ها و نقش های عجیب و نگارهای غریب... در آسمان های آبی و ابرهای سفید و کلاغ های خاکستری و خانه هایی با بخاری هايی همیشه روشن... گاهی هم از سر شیطنت و بازیگوشی، در آسمان های سبز و ستاره های نارنجی و گربه های زرد و آدم های ارغوانی... بی خبر از هر گونه دلواپسی برای پیوند روح و روان هایی با آینده بی تاب و بی قرار... و بی خبر از تردید ها و تصمیم هایی برای گریز از تداوم و تکرار... قصه امروز ما اما چیز دیگری است. تصویر ندارد. رنگی نیست. پر از صفحه هایی است که همه خط نوشته شده اند. و پر از خط هایی که نقطه های سیاه و ویرگول های خاکستری و خط فاصله های کج و کوله دارند. خیلی سخت است که کتابت را باز کنی و ببینی که آدم های قصه ات، از ذهنت دور می شوند یا یکی یکی رهایت می کنند. خیلی درد دارد که ببینی که دارد تاریخ مصرف شان تمام می شود یا آدم های تازه تری جایشان را به راحتی پر می کنند. قصه امروز ما نقطه عطف ندارد. پر است از تعلیق جانفرسای روزهایی که بی چیز و بیهوده اند... نقطه اوجش دردی است که ما را توان باز گفتن آن نیست. و پایانش خالی از هر امیدی که شب های کشدار، دایره وار و سر گیجه آور انتظار را برایمان قابل تحمل کند... این روزها، قهرمان قصه ما خسته است. شاید هم ناتوان تر از آن است تا آخر داستان ادامه دهد. این روزها، ضد قهرمان قصه ما هم دیگر آن شوق بودن و رفتن را ندارد. انگار می داند که برای همیشه درگیر چنین داستان بی هدف و بی پایانی است. تیغه نازکی از آفتاب از پنجره نیمه گشوده اتاقم دزدانه به داخل سرک می کشد. حالا دیگر باورم می شود که یکی دیگر از قصه های ماندنی شب روایت گرم به پایان رسیده است. چشمهایم را که از شدت بی خوابی می سوزند می بندم. خطوط خاطره را از ذهنم پاک می کنم. و علامت سوالی به مبهمی فردا روی بودن می گذارم. آن سو تر، از خیابان صدای آغاز روزی دیگر می آید... من اما در حسرت لمس يک لحظه از روزهای بی بازگشت گذشته، تنها بغضم را فرو می دهم...


پنجره را

به پهنای جهان می گشایم

جاده تهی است

درخت گرانبار شب است

ساقه نمی لرزد

آب از رفتن خسته است

تو نیستی، نوسان نیست

تو نیستی و تپیدن گردابی است*...

درست در ثانیه صفر اين شب سيال، همان لحظه که انگار همه چيز در ديروز جا می ماند و فردائی مبهم آغاز می شود، از یکی از پنجره های نیمه گشوده کوچه صدای سازی می آید که آوایش تلخ و حزن آلود است، مثل بغضی فرو خورده که نه جاری می شود و نه می توان پنهانش کرد. آن قدر اثيری ست که دیگر هیچ چیز نمی شنوم، یعنی اصلا نمی گذارد که هیچ چیز ديگر بشنوم. رد صدا را می گیرم و کنار پنجره می روم تا لحظه ای دور از تمام نگرانی های فردا و تمام دلواپسی هایی که این روزها مرا در خود فرو می کشد، به آن آوای جادوئی دل بسپارم. پشت پنجره ام شهری ست خاموش با مردمانی هزار سال خفته که انگار هیچ گاه معجزه شب را ندیدند و زمزمه های شبانه را نشنيدند. تنها روشنی محو و آبی رنگ چراغی چند خانه آن سو تر، تیره گی مبهم این شب خزنده را در هم می شکند. پنجره ام را می گشایم، سایه ام با سایه درختان چنار کوچه که شکلی موهوم از بودن را بر تن زمین می نگارند، در هم می آمیزد. من بیدارم، درختان اما، سرد و ساکت و خواب آلود و خاکستری اند. بايد اين شب ها به سایه ها شک کرد. بايد اين شب ها به خود خدا هم شک کرد. بايد به نگاهی دلباخت و رفت. يا به ترنمی دل بست و ماند. انگشتان ناتوانم را آرام در هوا تکان می دهم. دیرگاهی ست که خشک و بی انطاف اند. اما اصلا مهم نیست، دلم به این خوش است که هر دوی ما در این لحظه محو زیبائی این ترنم خيال و رويا شده ایم. او در آن اتاق آبی سکوت و من در این اتاق سفید اضطراب. و هر دو پنجره اتاق هایمان را گشوده ایم... تا شاید که نیمه شب بر زخم های کهنه روحمان مرهمی بگذارد...

*درودگران پگاه - سهراب سپهری


نیم روز آمد... بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد...


سلام به تو، به چهارشنبه، به شهريور و به تلخی پاک شدن يک نوشته که نگارشش ساعتی به درازا انجاميد اما به آنی نيست ‌شد... هر چند که تنها سلامی به يادگار گزارد اما من دوباره خواهم نوشت...

یاد من باشد کاری نکنم

که به قانون زمین بر بخورد

یاد من باشد فردا لب جوی

حوله ام را هم با چوبه بشویم

یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی است*...

 

یک دستمال زرد چهار گوش روی سرم می بندم. یک پیش بند نارنجی هم بر تن می کنم. اتفاقا - اصلا هم اتفاقی نيست. بهتر است با صراحت اعتراف کنم به خاطر انتخاب هميشگی ام - دستکشی که در دستانم است زرد و دم پائی هايم نارنجی است. از تصور ديدن خودم در آئينه خنده ام می گيرد. تمام شیشه ها را پاک می کنم. آخرین کارتن کتاب را هم در اتاق کوچک روی کارتن های دیگر می گذارم. بلند بلند آواز می خوانم... کوچه را ديد می زنم... يک سطل پر از آب می کنم... و مشغول تی کشیدن هال و پذیرائی می شوم... همه پنجره های رو به کوچه را باز می کنم. نسیم دلچسب شبانگاهی از آن بیرون، از گوشه و کنار آن پارک خلوت خواب زده در فضای خانه می پیچد... روی صندلی های چوبی، لای همه جویس ها و فوکو ها... دلم می خواهد برای چند لحظه هم که شده به بالکن بروم و روی نرده هایش بنشینم. به خودم قول می دهم نگذارم زياد طول بکشد. چشمانم را که می بندم این جا نشسته ام... روی یکی از چهار پله گوشه حیاط... کنار درختانی که برگ هایشان زرد و قرمز شده اند... انگار چهارشنبه غروب است است و صدای اذان مغرب به افق دلتنگی در فضا می پیچد... آقا جان کنار شیر آب حوض فیروزه ای وضو می گیرد، بعد کنار حوض می نشیند و تا تمام شدن اذان به آسمان لاجوردی نگاه می کند... عزیز جان روی ایوان سر سجاده بزرگ طرح دارش می نشیند و مشغول دعا خواندن می شود، دعا می خواند و رو به من فوت می کند... بعد من صدای عبور دایره وار افکارم را که انگار برای همیشه در ذهنم گم شده اند، می شنوم که از من دور می شوند... و به این می اندیشم که دوباره درانتظار بی حاصل دیگری در هزارتوی بی پایان زمان، بین همه آن کسانی که هستند و نیستند، فرو رفته ام... نمی دانم چقدر گذشته است اما وقتی به خود می آیم زنی را روی بالکن روبرو می بینم که لباس می چلاند و روی بند پهن می کند... برایم دست می دهد... برایش دست تکان می دهم و به ساعت نگاه می کنم... بعد با خود فکر می کنم که ساعت یک و سی و شش دقیقه بعد از نیمه شب است آن وقت یک زن روی بالکن روبرویم لباس می چلاند و سرخوش و بی خیال، فارغ از دغدغه ها و دلمشغولی های من برایم دست تکان می دهد... احتمالا او هم درباره من همین فکر را می کند... فکر می کند که راحت و آسوده دوش آب سرد گرفته ام، به موهایم روغن نارگیل زده ام، صورتم را با کرم شب ایوروشه ماساژ داده ام، تمام بدنم را غرق عطر اترنيتی مومنت کرده ام و حالا تا قهوه ايتاليائی ام آماده شود که با تارت تمشکم نوش جان کنم، لابد روی بالکن ایستاده ام تا سیگار فرانسوی ام را تمام کنم و دراین میان دستی هم برای او تکان بدهم... از بالکن بر می گردم. لبخند تلخی بر لبانم نقش می بندد. می بینم حتی نصف هال را هم تی نکشیده ام... یادم می آید هنوز روزنامه های مچاله شده و جعبه های خالی را هم سر کوچه نگذاشته ام...

 

*غربت- سهراب سپهری


بر فرض

آن قدر باد بوزد،

که تمامی خاطرات را با خود ببرد

آن قدر باران بیاید

تا همه یادها را بشوید

با این همه باور پوچ چه کنم؟

آب که نمی شوند،

نمی سوزند، پاک هم نمی شوند...

با دست های ناتوانم مگر

مشت مشت خاک بر آن ها بپاشم...

 

يک سوء تفاهم مطلق...

نیمه شب بود که خواب دیدم. خواب ديدم که من و همه ما در خواب ايم... من خواب شب هایی را دیدم که بی مهتاب بود. در خوابم نه ستاره دنباله دار بود نه عطر یاس های سپید روی دیوار... من خواب روزهايی را ديدم که رفتند. در خوابم نه طلائی آفتاب بود نه سر شاخه های ترد پیچک بی قرار... من خواب ديدم که ديگر دزدانه از شاخه خم شده همسایه سیب های سبز نمی چینم. من خواب ديدم که تمام تمشک های بنفش باغ را چيده اند و من دير رسيدم... انگار دیگر هیچ امیدی در من نمانده بود. هیچ اصراری برای شکستن این ژرف سرمای بی هویت مالیخولیائی... انگار جائی بودم میان خودم و خودم که خط مرزی اش صفر بود. و من خسته و مازوخیست وار به این بازی احمقانه تکرار ناپذیر ادامه می دهم... و بعد بيدار شدم. اما هنوز شب بود... و نفرین فرستادم بر بیداری، بر تلخ واژه ای که هشیاری را از من گرفت. ابهت را از بین برد و اسارت را برایم آوا به آوا معنا کرد... لعنت بر بیداری که نمی گذارد کسی بین یقین فراز و تردید فرود گیر کند. که نمی گذارد کسی حتی ثانیه ای تاخیر کند... که فاصله می اندازد در سفر ثانیه شمار ساعتی که قراراست میعاد از دست رفته را تداعی کند. که میان هر چه خزیدن و دریائی شدن و هر چه ماندن و مردابی شدن نقطه چین می گذارد... بوی برگ های خیس باران خورده می آید. بوی نور، بوی خدا، بوی دست های رو به آسمان، بوی اذان صبح می آید...


من که به روی خودم نمی آورم٬
گاهی به جای همه ی تنهايی ها
لبخند تلخی می زنم که مثلاْ‌ خدا هست
و لابد اتفاقی خواهد افتاد...


صدای بنفشه های باغچه همسایه که زیر یک بغل برف،
سهمشان از بودن را بازی می کردند، شنیدی؟

خوشبختی؟

همين جا درون افکار دختری پنهان شده که در معامله ای زندگی را برد


نمیدانم از کدامین لطف خدایم بنویسم!
بموقع بیدار کردن ما، یا همیشه بیدار بودن خودش...

پ.ن: تو ام صدای خدا رو شنيدي، مگه نه؟


و نگرانی از آينده و بلا تکليفی در اين چهره زيبا

 

 

Afghan Girl

 

 

 

 


نامت را بر هیچ کاغذی نمی نویسم

مبادا که بخوانندنش

               و نیز بر هیچ دیواری

               که روزی رنگ بگیرد

               و نه بر تنه درختی

                                       که بعد سالیانی

                                       در آغوش تنگ

                                                         تنه درختی...

و نه بر برگ هایی؛

که یک روز زرد می شوند

                   و فرو می افتند

و نه بر هیچ تخته سیاه

که بتوان پاکش کرد

                            و نه بر پيکر هیچ میزی

                            که بازیچه کودکانی خرد شود

 

 

و نه حتی

نامت را بر زبان نخواهم آورد

                                     نه به فریادی در تو در توی

                                      دره ای در کوهی

                                      که مبادا انعکاس آن را بشنوند

                           و نه چون ناله ای

             در میان امواج خروشان دریا

که موج های هر جایی گوش تیز کنند

                                                       و نه چون زمزمه ای

                                                       بر لب جویی

                                                       که سبزه های رسته بر آن

                                                        به گوش زیبا رویان برسانند

 

و نه حتی

نجوایی در دل شبی

که ماه هم نشنود نام تو را

 

و نه حتی نامت را

در انتهای شوق چشمانم

آن گاه که می شنومت

پدیدار نخواهم کرد

و نه حتی نامت را در تلاقی چشم هامان

که از شرم چشم هایم

خواهند فهمید...

 

نامت را

تنها یک جا خواهم نگاشت

به خط مهر و به داغ عشق

                                  بر قلبم

                                  و نه بر آن

                                  که در عمیق ترین و تنها ترین گوشه اش

                                  که...

 

  مال توست

  آن جا که

دست احساس هیچ

 بشر

به آن نرسید،

                      آن جا خواهم نوشت

                                                  نامت را...

برای همیشه.


در دنيايي که هر کسي به هر بهايي،براي بقايش ميجنگد،در مورد رفتار کساني که که تصميم ميگيرند،بميرند چه قضاوتي ميتوان کرد؟
هيچ کس نميتواند قضاوت کند.هر کسي وسعت رنج خود را ميشناسد و ميزان فقدان معناي زندگي اش را.

BoredBrown


غرق در افکارت ...می اندیشی چقدر تفاوت !!!
روزی خود را مانند سیب کرم خورده ای خواهی یافت...دقیقا مانند سیب کناری!!
و می اندیشی....تفاوتی وجود داشت؟؟؟
کرم ها با تو همان می کنند که با کناری کردند.
تفاوت اینجاست....تو چه خواهی کرد؟
تو بر خلاف کناری تسلیم نخواهی شد .
حالا می توانی به این تفاوت افتخار کنی

BoredBrown


امشب هم باران بارید
و من در میان منطق و حساب کتابهایم
به یاد بالهای کوچک گنجشکی ام که دیروز دیدیم
امشب هم باران بارید
و من با رویاهای خیسم
پشت شیشه
به فکر تعداد چترهای بسته زیر قطره های بارانم
ایکاش این عدد به توان بی نهایت میرسید

BoredBrown


http://whitepencil.blogspot.com                 برگرفته از...                 http://www.words.persianblog.com  

 
 
 

.: مطالب سایت :.


.: نظر سنجی :.

تمامی حقوق این وب سایت طبق قانون کپی رایت ایران متعلق به مدیر آن می باشد و هرگونه کپی برداری از آن تنها با ذکر منبع مجاز می باشد 

 

\Info@otagheabi.com : ارتباط با ما

Copyright ©2004 - 2007. All Rights reserved
Web Design by
Habib.Hosseinzadeh